۱۳۹۰ خرداد ۲۹, یکشنبه

نمایشنامهٔ مهر و میهن، -آذربایگانی چطور ترک زبان شد - پرده ۱


این نمایش در سال ۱۳۱۳ در تبریز نمایش داده شده است


بازی کنان پرده نخست:

مرد ۱: ۳۵ ساله با لباس دورهٔ غازان شاه،
مرد ۲: ۴۰ ساله با لباس دورهٔ غازان شاه،
جارچی: ۴۰ ساله با لباس مغولی،
خسرو: ۲۰ ساله مطابق تصویر نقاشی شده،
گلناز: ۱۸ ساله مطابق تصویر نقاشی شده،
۴ سرباز با لباس ویژهٔ مغولی،
پیرمرد روحانی: مطابق تصویر نقاشی شده،
بیگلربیگی: مطابق تصویر نقاشی شده،
۶ نفر آردل و چماقچی با لباس ویژهٔ مغولی،

پردهٔ اول

 (پرده بالا رفته، منظرهٔ یک کوچه پیداست و از دور شنیده می‌شود که جارچی جار می‌زند:)

اوهوی مردم شهر تبریز بدانید و آگاه باشید فرمان جهان مطاع غازان شاه است: هر کس از افراد رعیت از مرد و زن و بچه به فارسی تکلم و گفتگو کند، زبانش بریده می‌شود.

 (بعد دو نفر مرد رسیده به طریق زیر با هم صحبت می‌کنند و دختری از درز در به سخنان آن‌ها گوش می‌دهد:)

اولی: شنیدی؟
دومی: چی چی را؟
اولی: مرد که جار می‌زند
دومی: آری، راستی غازان خان چه خیال کرده و چه می‌خواهد بکند؟!
اولی: هیچ. مقصودش معلوم است می‌خوهد مردم را به زور ترک مغول کند.
دومی: (خندهٔ مسخره آمیزی نموده و می‌گوید:) مگر با این کچلک بازی‌های می‌شود مردم را ترک و مغول کرد!
اولی: استهزا نکن، استهزا نکن، با همین کار‌ها زبان ملت را ترک مغول خواهند نمود، منتها قدری طول دارد، شنیدم غازان شاه چنگیز خان را در خواب دیده که بی‌اندازه افسرده و آزرده است، سبب آزردگی را پرسیده، جواب داده: اگر بخواهید روح من شاد شود مردم را وادارید ترکی حرف بزنند.
دومی: بلی! بلی! ما ایرانیان به پاس احترام قتل و غارتی که چنگیز و اعقابش در این مرز و بوم کرده‌اند باید ترکی حرف بزنیم و نگذاریم روح آن مرحوم آزرده شود.

 (در این موقع جارچی رسید، این دو نفر با ترس خود را کناری کشیدند ولی‌‌ همان طور دختر از میان در نگاه نموده گوش می‌دهد)

جارچی: اوهوی مردم شهر تبریز بدانید و آگاه باشید فرمان جهان مطاع غازان شاه است: هر کس از افراد رعیت از مرد و زن و بچه به فارسی تکلم و گفتگو کند، زبانش بریده می‌شود.

 (جارچی رد شد ولی باز صدایش از دور شنیده می‌شود که سخن خود را تکرار می‌نمایدو آن دو نفر نیز نجوا کنان می‌روند، طولی نمی‌کشد چهار سرباز مغول دو نفر ایرانی را کِشان کِشان و کتک زنان می‌آورند و آنان اصرار دارند که سرباز‌ها بگذارند آن‌ها سخن خود را بگویند.)

سرباز: بروید، بروید، پلیدکان بد ایرانی تا به کیفر خود برسید.
ایرانی:

ر‌ها کن گفتهٔ خود را بگویم از آن پس دست از هستی بشویم

سرباز:

بگو، هر آنچه باشد آرزویت که زین پس کس نبیند گفتگویت
به فرمان غازان خان جهانگیر که دارد حکم بر افلاک و تقدیر
زبان ناکـَسَت گردد بریده بماند چشم پژمانت دریده

ایرانی:

ز ما بگو به شهریار غازان مترسان ما را به زنجیر و زندان
زنده نمی‌ماند کسی در جهان زنده و جاویدان بماند ایران
جانبازی در راه وطن کار ماست وطن پرستی رای و شعار ماست
جز این نه بود ما را ورد زبان زنده و جاویدان بماند ایران
زن و مرد ایران چو درنده شیر بود در جنگ ترک و تازی دلیر
آه و فغان از گردش آسمان زنده و جاویدان بماند ایران
بمیرد ایرانی نگردد زبون ننگ را بشوید ز دامن به خون
به کوی بیگانه نیارد امان زنده و جاویدان بماند ایران

 (چون اشعار بالا به انجام می‌رسد سربازان، آن‌ها را از صحنه بیرون کرده و می‌برند، جوان چهارشانه و خوش سیمایی که تقریبا بیست سال دارد می‌رسد و همین که می‌خواهد در بزند، دختر در را باز نموده، بیرون می‌آید و مشغول صحبت می‌شوند)

جوان: تو اینجا چه می‌کنی گلناز؟
گلناز: چه بایستی بکنم؟ انتظار تو را می‌کشیدم.
جوان: من باور نمی‌کنم که همچو مقامی پیش تو داشته باشم.
گلناز: خب پس خسرو تو در مهر و وفای من شک داری؟
خسرو: نه نه هرگز! تو یار وفادار منی.

 (در این هنگام خسرو دست به زلف‌های گلناز زده، می‌گوید:)

خسرو: عزیزم این طور زلف‌هایت را به باد نشده به پریشانی من رحم کن.
گلناز: خسرو باز شاعریت گل کرده؟
خسرو: عزیزم هر که تو را با این زیبایی ببینید شاعر می‌شود، گناه من نیست.

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟

گلناز: خسرو بگذر از این حرف‌ها، خبر داری؟
خسرو: از چه؟
گلناز: هر که فارسی حرف بزند مامورین دولت زبانش را خواهند بردید!
 (هر دو از روی استهزا خنده می‌کنند)
خسرو: آری من هم شنیدم چنین جار کشیده‌اند
گلناز: من خودم یک دقیقه پیش جارچی را دیدم که جار می‌کشید
خسرو: خیلی غریب است بیگانه‌ها بعد از آنکه مالک کشور ما شدند حالا می‌خواهند زبان خودشان را به ما تحمیل کنند!!
گلناز: اکنون تکلیف چیست؟
خسرو: هیچ، ما هرگز اعتنا به امر غازان نمی‌کنیم و زبان نیاکان خویش را ترک نمی‌نماییم.
 (بعد رباعی‌های زیر را با آهنگ ویژه می‌خواند:)

خسرو:

بنگر به چه روز اوفتاده است وطن بر غیر، عنان خویش داده است وطن
وقت است به امداد وی آماده شویم آغوش به سوی ما گشاده است وطن

پیوسته مدافع وطن باید بود قربان وطن ز مرد و زن باید بود
در ملک کیان غازان شود حکمروا تا چند در این رنج و محن باید بود؟

 (رباعی‌های زیر را گلناز با آهنگی ویژه با ساز می‌خواند:)

گلناز: در راه وطن جان و سرم گر برود آسوده ز نیرنگ عدو می‌نشود
جز آنکه ز بیگانه وطن گردد پاک ایران از نو از آن ایرانی شود

من دختر اردشیر و ساسان و جَمَم در جنگ عدو بسان شیر دُژَمَم
در حفظ زبان مادری می‌کوشم غم نیست ز دشمن گر برسد ستمم

 (پس از خواندن رباعیات بالا گلناز سر را به شانهٔ خسرو تکیه می‌دهد و پیرمرد ریش سفیدی با پیراهن بلند و سفید نمودار می‌شود، گلناز و خسرو را مخاطب نموده می‌گوید:)

پیرمرد: من مبشر سعادت ایرانم، آمده‌ام به شما مژدهٔ طلوع ستارهٔ خوشبختی میهن را بدهم، وظیفهٔ هر ایرانی ِبا شرف است که در نگاهداری زبان فارسی پافشاری کند ولی شما موفق نخواهید شد و اهالی این سرزمین را بیگانگان ترک زبان خواهند کرد اما روزی خواهد رسید که یکی از فرزندان پاک وطن پیشوای ایران می‌شود و شما را وادار می‌کند به زبان مادری خود گفتگو کنید، اما شما آن زان زبان مغول و ترک را زبان مادری خیال خواهید کرد و زبان خودتان به خودتان بیگانه خواهد نمود.

 (سپس پیرمرد رفته و خسرو و گلناز در عالم بهت می‌مانند مثل اینکه رویایی دیده‌اند)


خسرو: من پیرمردی را دیدم...
گلناز: من هم او را دیدم که می‌گفت یکی از فرزندان رشید میهن پیشوای ایران خواهد شد و وطن را از دست دشمن نجات خواهد داد.

 (در این هنگام بیگلربیگی ِشهر سواره با چند نفر اردل و یساول و غیره از راه می‌رسند و می‌شنوند که خسرو و گلناز فارسی حرف می‌زنند)

بیگلربیگی: پسر بیا جلو ببینم، جاری که جارچی پادشاه می‌زد مگر نشنیدی؟
خسرو: چرا شنیدم
بیگلربیگی: پس چرا فارسی گفتگو می‌کنید؟
گلناز (با کمال تهور): وظیفهٔ هر ایرانی ِبا شرف است که در نگاهداری زبان فارسی بکوشد.
بیگلربیگی: این دختره چقدر جسور است، بگیرید، باید زبان این‌ها بریده شود.

 (مامورین خسرو و گلناز را گرفته و دست بسته می‌برند و پرده می‌افتد.)

دنباله دارد...

این نمایش در سال ۱۳۱۳ در تبریز نمایش داده شده است


بن نوشت :
نمایشنامه ی مهر و میهن-رسام ارژنگی




۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

عکس قدیمی از مسجد تاریخی شاه عباس گنجه نشانی دیگر ازایران و فرهنگ ایرانی در جمهوری آذربایجان!



مسجد شاه عباس یکى از مهم‌ترین آثار معمارى و تاریخى ایران در جمهورى آذربایجان فعلی و از معدود یادمان‌های دوره صفوی در شهر تاریخی گنجه است که در سال ۱۶۰۶میلادى توسط معمار «شیخ بهاءالدین» ساخته شد.
ناگفته نماند چندی پیش خبرهایی دال بر تصمیم رژیم باکو برای بستن این مسجد در پی تلاش برای زدودن نشانه‌های وابستگی سرزمین گنجه به ایران و فرهنگ ایرانی به بهانه گردهمایی‌هایی که مردم گنجه بویژه ایرانی تباران برابر سیاستهای ضد ایرانی و اسلامی بویژه ممنوعیت حجاب در جمهوری آذربایجان بود  بیرون آمد !
البته رژیم نژادپرست باکو می‌خواست مسجد شاه‌عباس را به بهانه تعمیرات تعطیل کند که این نیز موجب نگرانی شدید مردماین شهر شده است. چنین شایع شده که پس از تعطیل کردن بزرگ‌ترین مسجد شهر گنجه به بهانه کارهای تعمیراتی، می‌خواهند درب آنرا برای همیشه قفل کنند.






آرامگاه‌ پورسینا وعارف قزوینی، بمناسبت ۲۸ خرداد سالروز در گذشت‌ پور سینا دانشمند بزرگ ایران و جهان!

‌پور سینا زادهٔ ۱شهریور ۳۵۹ خورشیدی در بخارا -درگذشتهٔ ۴۱۶ خورشیدی در همدان ۳۷۰-۴۲۸ قمری، ۹۸۰-۱۰۳۷ میلادی، از مشهور‌ترین و تاثیرگذارترینِ فیلسوفان و دانشمندان ایرانی جهان بود. وی ۴۵۰ کتاب در زمینه‌های گوناگون نوشته‌است که شمار زیادی از آن‌ها در مورد پزشکی و فاسفی است. جرج سارتن او را مشهور‌ترین دانشمند سرزمین‌های اسلامی می‌داند که یکی از معروف‌ترین‌ها در همهٔ زمان‌ها و مکان‌ها و نژاد‌ها است. کتاب معروف او قانون است.















پور سینا که اروپاییان نام وی را Avicenna تلفظ می‌کنند و او را Great Master of Medicine می‌خوانند ۱۸ ژوئن سال ۱۰۳۷ میلادی در شهر همدان وفات یافت.‌پور سینا بود که برای نخستین بار علائم بیماری‌ها را به دست داد.





پور سینا بر همه علوم و فنون و ادبیات زمان خود تسلط داشت، به گونه یی که مولفان تاریخ علوم، میزان دانش او را برابر با یک دائرةالمعارف یا Encyclopedia ذکر کرده‌اند. وی که در نزدیکی بخارا ـ از شهرهای خراسان بزرگ‌تر و مرکز ادبیات و فرهنگ پارسی ـ به دنیا آمده بود، به نوشته روزنگار جهان به زبان انگلیسی (صفحه ۳۳۸) در ۱۶ سالگی یک دانشمند تمام عیار بود.‌پور سینا در عین حال یک فیلسوف، ادیب و دولتمرد بود. وی بیشتر سالهای آخر عمر خود را در اصفهان گذرانیده بود.‌پور سینا در دانش پزشکی کتابی تحت عنوان «قانون در طب» نوشت که تا پایان قرن ۱۹ کتاب درسی دانشکده‌های پزشکی اروپا بود. 
در این کتاب،







پور سینا برای نخستین بار نشانه‌های بیماری‌ها از جمله تغییرات نبض، اسهال، تغییر رنگ زبان و... را شرح داده است و هنوز تا به امروز هر استاد و پزشک که کتاب Symptoms تالیف کرده ازپور سینا به عنوان پدر تشخیص بیماری‌ها از روی علائم و زنگ خطرهای آن‌ها به نیکی و احترام یاد کرده و از ایران به عنوان کشوری که چنین فرزندی برومند، افتخارآمیز و سودمند را به جهانیان عرضه داشته قدردانی به عمل آورده است.





یادآوری می‌شود که آرامگاه عارف قزوینی شاعر ملی ایران هم در کنار آرامگاه ایشان می‌باشد!



نا‌گفته نماند این دانشمند ایرانی از چنان آوازه و شهرتی برخوردار است که کشورهای نو پدید همسایه عربی و حتی ترکی همه جوره در تلاش مذبوحانه‌ای برای دزدی ومعرفی وی به عنوان شخصی عرب یا ترک می‌باشند و برای این منظور از چاپ کتب و تحریف تاریخ تا چاپ اسکناس و تمبرهای یادبود هم دریغ نکرده و نمی‌کنند!








پانورامایی بسیار زیبا از محوطه باستانی نقش رستم و کعبه زرتشت









عکس پانوراما از محوطه باستانی نقش رستم و کعبه زرتشت که اسطوره های ایرانی دوران هخامنشی و ساسانی را به رغم غارت زمان با وضوحی غیر قابل انکار نمایان میکند.
سراسر نمای نقش رستم در بخشی از دیواره حسین‌کوه در شهرستان مرودشت. از راست به چپ: آرام‌گاه‌های خشایارشا، داریوش بزرگ، اردشیر یکم وداریوش دوم.
آرام‌گاه داریوش بزرگ در برابر راه ورودی کنونی قرار دارد، آرام‌گاه خشایارشا که در سمت راست آرام‌گاه داریوش بزرگ واقع شده و نسبت به آن زاویه قائمه دارد، آرام‌گاه اردشیر اول که در سمت چپ آرام‌گاه داریوش بزرگ قرار گرفته و آرام‌گاه داریوش دوم که در سمت چپ آرام‌گاه اردشیر اول واقع شده‌است.


نقش رستم نام مجموعه باستانی در شهرستان مرودشت استان فارس ایران است که یادمان‌هایی از ایلامیان، هخامنشیان وساسانیان را در خود جای داده‌است. آرامگاه چند تن از پادشاهان هخامنشی (از جمله داریوش بزرگ و خشایارشا)، نقش برجسته‌هایی از وقایع مهم دوران ساسانیان (از جمله تاجگذاری اردشیر بابکان و پیروزی شاپور اول بر امپراتوران روم)، بنایی موسوم به کعبه زرتشت و نقش‌برجسته ویران‌شده‌ای از دوران ایلامیان در نقش رستم قرار دارد.
نقش رستم در شمال مرودشت در فاصله ۶ و نیم کیلومتری از تخت جمشید واقع شده‌است و نام آن مانند نام‌های تخت جمشید، نقش رجب و بسیاری نام‌های مکان‌های تاریخی دیگر، ارتباط مستقیم تاریخی با آثار موجود در آن ندارد.

کعبه زرتشت نام بنایی است مکعب مستطیل شکل در نقش رستم در استان فارس. این بنا در زمان هخامنشیان و به احتمال در عصر پادشاهیداریوش بزرگ ساخته شده‌است.




منبع عکس:       http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/f/fa/Naghshe_Rostam_ZPan.jpg 
                                    ,http://www.fouman.com

۱۳۹۰ خرداد ۲۷, جمعه

نابودی پل ساسانی پلدختردر میانه ، نفرت انگیز تر از نابودی بامیان !

پل ساسانی پلدختر در شهرستان میانه در استان آذربایجان شرقی بعد از جنگ جهانی دوم توسط مزدوران فرقه دموکرات، دست نشاندگان شوروی، به وسیله مین منفجر شد تا از دست ارتش ایران جان سالم بدر برند. ناگفته نماند که برای این فرقه و بازمانده‌های مزدورش پاسداشت میراث فرهنگی بهانه‌ای برای خیانت و فریب مردم جهت تشویق به میهن فروشی بوده و هست. تا جاییکه همین امروز خشکی دریاچه ارومیه فقط دست آویزی برای بهره بردن از احساسات پاک هم میهنان ما شده است، اما این وطن فروشان در این مورد خود را به نادانی و فراموشی زده‌اند! ولی اینگونه برای بدر بردن وجود نکبت بار و بی‌مقدار خویش از دست مردم، داشته‌های فرهنگی ایران و مردم ایران زمین را بدینگونه بسادگی منفجر می‌کنند.
   چنین رفتارهای وحشیانه و غیر فرهنگی را که می‌توان بدرستی میراث حاکمان وحشی و خونخوار مغول دانست که بعد‌ها در افعانستان موجب نابودی تندیس غواپیکر باستانی بودا و پس از انقلاب ایران هم تا اندازه‌ای موجب نابودی بناهای باستانی و فرهنگی ایران شد  دانست  که در مورد ایران این  کار تا جایی پیش رفت که اشخاصی مانند خلخالی و... که براستی از بازمانده‌های آن‌ها بودند حتی قصد تخریب تخت جمشید را که از نگاه معماری بزرگ‌ترین وپرشکوه‌ترین بنای دوران باستان جهان بود را کردند که البته هوشیاری میهن دوستان، ایران  و میراث گرانبهای باستانیش را از گزند آن‌ها رهانید! 

۱۳۹۰ خرداد ۲۰, جمعه

سالروز كودتاي قوچان، قتل نادرشاه و تغيير مسير تاريخ خاور زمين







دهم ژوئن سال 1747 (20خرداد و روزي چون امروز) در فتح آباد قوچان، نادرشاه در خوابگاهش به دست تني چند از ژنرالهايش به قتل رسيد و به اين ترتيب ناپلئون شرق از اين دنيا رفت ـ مردي كه آرزو داشت ايران را بار ديگر ابرقدرت جهان كند. دهم ژوئن درعین حال سالگشت مرگ دو زمامدار برجسته دیگر است. دو هزار و هفتاد سال پيش از قتل نادر، اسكندر مقدوني نيز دهم ژوئن (سال 323 پيش از ميلاد) در بابل (جنوب غربي بغداد امروز) درگذشت و دهم ژوئن سال 1190 فردريك باربروسا (ريش قرمز) پادشاه امپراتوري مقدس (كاتوليكهاي اروپا) در جريان لشكركشي به خاور ميانه (جنگهاي صليبي) در رود سالف (گوک سو) در جنوب غربي آناتولي (تركيه امروز) غرق شد و عمرش پایان یافت.

نادر در سال 1736 ميلادي در یک اجتماع بزرگ در آذربایجان با رای زعماي ايران، سران قبايل، كدخدايان و معتمدان نقاط مختلف كشور به شاهي انتخاب شده بود. وي نيروهاي روسيه را به آن سوي داغستان فراري و عثماني را گوشمالي داده و برجاي خود نشانده بود، منطقه فرارود (آسياي ميانه) را آرام، و گردنكشان ايران خاوري (پختون ها = پشتون ها) را تنبيه و دهلي را در سال 1739 (نوروز) به تصرف خود درآورده بود. نادر نه تنها حاكميت ايران را بر سراسر خليج فارس مسلم ساخته بود، بلكه سران مسقط و عمّان را نيز به سوي خود جلب كرده، سرگرم ساخت ناو جنگي و درصدد تصرف جزيره زنگبار در حاشيه آفريقا هم بود تا راه آسيا را بر استعمار غرب سد كند.

نادر دو سوم از ايام عمر خود را روي زين اسب گذرانيد و لشكركشيهاي لاينقطع و ضعف مزاج و خستگي جسماني ناشي از آن، وي را به تدريج بدخلق و خوي ساخته بود كه نتيجه اش اتخاذ تصميمات سخت و نيز اعمال مجازاتهاي شديد و فوري اطرافيان خود و مقامات از جمله افسران ارشد بود.

تصوير ديگري از نادرشاه 


نادر كه آخرين آيين هاي نوروزي دورات حيات را در كرمان گذرانيده بود، نيمه خرداد در راه بازگشت به پايتخت خود (مشهد)، در فتح آباد قوچان اردو زده بود. در اين اردوگاه كه در 12 كيلومتري قوچان (خبوشان آن زمان) برپا شده بود، نادر دژباني اردو را به احمدخان دراني، افسر 25 ساله پشتون، سپرده بود كه اين امر باعث ترس افسراني شده بود كه بر جان خود ايمن نبودند. نادر در جوانی با مادرش به اسارت افشارها درآمده بود ـ که گهگاه خراسان جنوب غربی را غارت می کردند. وی پس از مرگ مادر از اسارت گریخته بود و با اینکه همین دوران اسارات، اورا به نادر افشار معروف ساخته بود ولی از افشارها دلخوش نبود و میان دو طرف کینه ادامه داشت.

اين بيم و نگراني به زودي 70 افسر و عمدتا از قاجارها و افشارها را برآن داشت كه هم قسم شوند تا نادر را بكشند. اين توطئه گران شبانه (10 ژوئن 1747) به چادر خوابگاه نادر نزديك شدند، نگهبان چادر را خفه كردند، و وارد چادر شدند. نادر با شمشير دست به دفاع زد ولي صالح خان دست نادر، و يك ژنرال قاجار سر او را قطع كرد و روز بعد، در آن اردوگاه عظيم جز جسد نادر ـ تقريبا چيزي ديگر بر جاي نمانده بود، و اين بود سرانجام يكي از مردان بزرگ تاريخ مشرق زمين.

جنازه نادر سپس در گوري كه خود قبلا در خيابان بالا در مشهد تدارك ديده بود دفن شد. در جريان كفن و دفن بود كه حاضران متوجه شدند نادر ريش خود را رنگ ميزد تا كهولت او آشكار نشود.

نادر كارها و وقايع روزانه را در پايان هر روز به منشي اش ميرزا مهدي ديكته مي كرد تا فراموش نشوند. وي جز پزشك، هرگز از كمك اروپائيان استفاده نكرد. نادر نسبت به اروپاييان بسيار بدبين بود، از همين رو به جاي خريد كشتي از اروپا، از مازندران و از راه خراسان كه هموارتر بود، چوب به بوشهر حمل كرد و 19 كشتي جنگي توپدار ساخت. به ابتكار نادر بود كه توپهاي سبك كه تا آن تاريخ در جهان سابقه نداشت ساخته شد و اين توپهاي قابل حمل با شتر، زنبورك نام گرفتند. نادر خريد كالاي صنعتي (تكنولوژيك) از اروپا را روا نمي دانست و بارها گفته بود كه چنين خريدهايي قوه ابتكار را از ايراني سلب مي كند، ما خودمان بايد نيازهاي صنعتي مان را برطرف سازيم، آنان (فرنگي ها) چيزي بالاتر از ما ندارند، ما نبايد عادت كنيم كه محتاج ديگران شويم.

به نوشته مورخان اروپايي، نادر بر خلاف صفويه، كوچكترين نظر مساعدي به اروپاييان نداشت و براي تارانيدن آنان از آبهاي شرق بود كه درصدد ايجاد يك نيروي دريايي بزرگ برآمده بود تا بتواند با آن جزاير اقيانوس هند از جمله زنگبار را از دسترس اروپاييان كه هدفي جز سلطه و استثمار شرق نداشتند دور سازد و براي اين منظور مهندسان كشتي ساز هند را با كمك پارسيان ساكن اين شبه قاره يافته و استخدام كرده بود. اين مورخان نوشته اند نادرشاه كه شديداً به اروپاييان بدبين بود به سرزمينهاي مورد نظر اروپاييان در منطقه، از جمله عمّان قول حمايت نظامي داده بود. نادرشاه استقرار اروپاييان در بنادر اقيانوس هند و خليج هاي منشعب از آن را كه به بهانه تجارت صورت مي گرفت، وسيله اي براي دست اندازي به همه شرق تلقي مي كرد

نادرشاه علاقه عجيبي به جمع آوري كتاب و اهداء آنها به كتابخانه ها داشت. وي صدها جلد كتاب خطي نفيس به كتابخانه رضوي مشهد هديه كرده بود.

كودتاي دهم ژوئن 1747 قوچان، نه تنها مسير تاريخ ايران، بلكه سرنوشت مشرق زمين را تغيير داد. اگر اين كودتا رخ نداده بود، انگلستان بر آسياي جنوبي و بعداً خاورميانه، و روسيه بر قفقاز و سپس آسياي ميانه دست نمي يافتند، افغانها (نامي كه انگلستان بر ايرانيان ساكن خاور ايرانزمين گذارده است) از بدنه میهن جدا نمي شدند و مسائلی به نام كشمير و وزیرستان به وجود نمي آمد و نقشه جغرافيايي آسياي جنوبي چيز ديگري بود و ....

براي اثبات احساس ميهن دوستي نادر ذكر اين دو دليل كافي است: يكي حك كردن عبارت نادر ايران زمين بر سكه هايش و ديگري ورود وي به شهر دهلي در روز نوروز. وي پس از شكست دادن ارتش هند، منتظر شد تا نوروز فرا رسد و در اين روز ملي ايرانيان وارد دهلي شود. 

http://www.iranianshistoryonthisday.com/farsi.asp